محمد تقي الأستر آبادي

17

شرح فصوص الحكمة

و شىء را چون وجود حدّ نتوان كرد ، كه شىء در عموم چون وجود بود ، بلكه نيز بيّن بنفسه باشد . و اگر كسى خواهد كه حدّ كند اين معنى را ، محدود را در حد بايد اخذ كردن ، چنان كه گويد : شىء چيزى بود كه ازو خبر دهند . و چيز و شىء در معنى يكى باشد . و شىء و موجود مساوق باشند ، كه هر چه شىء بود البته موجود بود ، و هر چه موجود بود شىء . و امّا در مفهوم جدا باشند ، كه توان گفت شىء فلانى موجود است . و اين حمل مفيد بود . و اگر گويند : شىء فلانى شىء فلانى است ، يا شىء فلانى شىء [ 94 ] ، يا موجود موجود است ؛ كلامى حشو بود . و اينكه گويند : شىء فلانى معدومست ، معنى اين بود كه در خارج معدومست بعد از آنكه شىء فلانى به عنوانى در ذهن بود ، كه اگر هيچ عنوان در ذهن نبود ، قضيه و قول نتواند بود ، خواه ايجابى و خواه سلبى ، كه سلب نيز نيز وجود موضوع خواهد در تصور . و اينكه گويند : سلب تحصيلى صرف مقتضى وجود موضوع نبود ، مراد ظرف سلب است كه در ظرف سلب موضوع وجود را ضرور نداشته باشد . و مراد به ظرف سلب نه آن ظرفى بود كه اين سلب در آن واقع است ، كه عبارت از ذهن باشد ، بلكه ظرفى مراد است كه حكم مقيّد است به آن ظرف . چنان كه گويند : « عنقاء نيست موجود » . اين سلب وجود از عنقاء ضرور ندارد وجود عنقاء را در ظرفى كه قيد حكم به سلبى سلبى است ، يعنى : خارج ضرور دارد در ظرف اين سلب كردن ، كه ذهن بود ، چه عنقاء در ذهن متصور بود . و همچنين است مجهول مطلق . و ليكن در مفهومات ممكنه چون عنقاء سلب از مفهوم محصّل ذهنى است ، و در ممتنعات و مجهول مطلق سلب از مفهوم « 12 » فرضى .

--> ( 12 ) م « محصل . . . . مفهوم » ندارد .